9

:: 9

9
سرجلسه امتحان املا نشستیم .زهرا پشت و من جلو .
طبق معمول چزی نخوندم و بازیگوشی کردم .زهرا تو
تکه کاغذ کوچیکی چیزی مینویسه و به من میده ..هرچی بود جواب نبود ..
یادم نیست چی بود ولی رنگ خودکار متفاوتش منو نگران کرد...
زهرا بلند میشه تا برگشو تحویل بده و همزمان سر دبیر
سمت اون می چرخه و زهرا بی خبر یه تیکه کاغذ کوچیک
سمت من می اندازه ...معلم سمت من میادو میگه: چی
بود ؟من خودمو زدم ندونستن ...منو بلند میکنه و زیر صندلی برگه کوچیک رو  میبینه و خط زهرا رو با برگه من طبیق میده
...نگاهی تاسف بار  به من میندازه و می گه از شما توقع
نداشتم خانم ش...و و مرد رخ صورتی میره ...
باید اینو هم بگم تقلب چیز خوبی نیست اینو همه می دونن
ولی شاید باورتون نشه من تو تقلب بیشتر نمره از دست
دادم تا گرفته باشم ...بیشتر ضرر بوده تا نفع ولی
هیجانش رو دوست داشتم ...همیشه ... عاشق هیجانم و از یکنواختی بدم میاد
معلم مرد دومی همون اقای نچسب که کسی دوستش
نداشت و وقتی اجازه می گرفتی بری بیرون می پرسید
میخوای چی کار کنی و بماند چقدر ما برای گفتن واژه ی
روم به دیوار دستشویی سرخ و سفید شدیم و خجالت کشیدیم ...
کلا آدم نچسبی بود هم دبیر اجتماعی بود هم هنر
به شخصه بر این باورم که ایشون تو عمرشون یه خط
صاف هم نمی تونستن بکشن و جالب این جاست همیشه هم سردش بود و کاپشن می پوشید ...
هوای نزدیک های عید و بعد عید برای ما کابوس بود
اونم تو اون کلاس دخمه مانند ...بدون کولر ...بدون پنجره ..با دوتا نورگیر 
اینم بگم معلمه گیج بود ..راحت میشد تقلب کرد
یه بار قرار بود نقاشی بکشیم..طراحی یه صخره
بود فکر میکنم ..فکر میکنم اون نقاشی رو هنوز هم
داشته باشم اگه پیداش کردم نشونتون میدم
خلاصه من شروع کردم کشیدن ...طراحی خیلی
دوست داشتم حتی یادمه دوم دبیرستان دبیر نقاشیمون
همون معلم عربیمون بود ..دوستم نقاشی نیمه تمومم
رو داده بود برام تحصیح کرده بودن ..19 ...من نشستم
گریه کردم قبول نیست نقاشیم تموم نبوده و خلاصه
دبیرمون نمره رو غلط گیر گرفت و گفت نقاشیتو
تموم کن و من از اون نقاشی20 گرفتم ...20 گرفتن
از اون دبیر اونم تو نقاشی شکست شاخ دیو بود ...
بهترین نقاشی رو جلوش میذاشتی19 میداد ...
خانم ب بودن ایشون...چقدر دوستشون داشتم و دارم
امیدوارم هرکجاهستن موفق و موید باشن
داشتم میگفتم
سر کلاس نقاشی هستیم ... دبیرمون یه مرد عبوس و
بد اخلاقه ... شاید زهرا دفتر نقاشیشو فراموش کرده
بیاره یا حال نقاشی نداره ...من دارم نقاشی میکشم
نمیدونم از رو گذاشتم یا خودم کشیدم ...
بالاخره نقاشیم که تموم شد رفتم برای تصحیح ...
20 گرفتم و خوشحال برگشتم نشستم سر جام ...
زهرا که معلوم بود چیزی نکشیده نمیدونم داشت چی
کار میکرد ...نزدیک های زنگ بود ...دفتر منو گرفت
و با خودکار قرمز و سبز افتاد به جون نقاشی ...
زهرا تو کشیدن گل مهارت فوق العاده ای داشت
دورش یه کادر خیلی قشنگ و بی نقص کشید
طوری که امضای آبی اون مرد عبوس زیر بوته های
گل خلق کرده ی زهرا ناپدید شد ...زهرا یه لبخند
از همون لبخندهای خاص خودش زد و رفت سمت میز
دبیر ... و دبیر با به به و چه چه کردن یه 20 توپل
بهش داد...
به این میگن با یه تیر دو نشون زدن !!!
چقدر این ماجرا موجب شعف و شادمانی ما شد هم بماند!
با زهرا کار دوتایی زیاد کردیم ...سرودهای انقلابی
دهه فجر...روزنامه دیواری ها با خط زهرا و مطالب من
نقاشی...
شایان ذکر است من با این صدای افتضاح وقتی با زهرا
می رفتم سرصف صحبگاه مثلا یار دبستانی من رو بخونیم
بلند گو را می دادن دست زهرا و زهراهم اونو میگرفت
جلو دهنش و شرع میکرد ... عملا من تو اون سرود دونفره
نقش پانتومیم رو برای افراد ناشنوا بازی می کردم :|
بماند که با این صدای افتضاح فقط به خاطر نمرات
درخشانم همیشه پایه ی اصلی گروه سرود مدرسه
بودم تا فک میکنم اول دبیرستان که بعد جریانش رو میگم
میم بانوی عزیز ببخشید ولی با اینکه امادگی دفاعی
کاری نداشت ...شماهم همشو برامون تو18 سوال
خلاصه کرده بودین ولی من حوصله خوندنشو نداشتم و 
همه ی سوالا با جواباشونو به صورت فینگلیش روی دیوار روبه روییم نوشتم
خب هرکی می رسید فکر می کرد متن عاشقونه است هههه
اینم بماند چقدر بچه ها ی کلاس به خاطر زیرکی من
خندیدند...اون زمان فینگلیش زیاد باب نبود ...
خب بدیهیه که من اون امتحان رو بدون یک واو کم و زیاد
نوشتم خخخخخ  اینقدر ساده بودم مو ب مو مینوشتم هههه
 به قبول زهرا منو تو تقلب پخته بودن خهخخ
یادمه سال قبلش که اخرین سال تحصیلی دخترعموم
اینا تو مدرسه بود...آخه اون ها سال سوم بودن ...یه سال بزرگتر از من 
با کلی زحمت و دردسر دوتا نیمکت از
پشت مدرسه کشیدن اوردن تو حیاط شستنش از پله
ها بردنش بالا ...به خاطر سهولت در تقلب
پشت نیمکت :|...گفتم بدونید این استعداد خانوادگیه
همه چیزو گفتم ؟؟؟برم سراغ امتحانات نهایی ؟؟
ههه با اسم امتحانات نهایی سال سوم چنان
لبخندی رو لب من و هم کلاسی های اون زمانم میشنه
که ادیسون وقتی لامپ رو کشف کرد اینطور نخندیده بود!

پی نوشت : نمیخوام چیزی ناگفته بمونه 

از نمایشنانه ی سال اول دبیرستانم برای درس تاریخ تانمایشنامه  مشاعره 

پیرزن ها ... دستی هم تو هنر داشتم من ! گروه های 

سرود هم ک بماند ...گفتم 

و رتبه ی سوم زهرا تو مسابقه ی شعر سال دوم.... خب یه خورده هم حسودیم شد !!! من تا این سن تو هیچ مسابقه ای هیچ مقامی نیوردم !...

با اینکه تو هر مسابقه با دل و جون کار کردم ولی جواب نگرفتم ...

مثل بیماری ک از همه ی دکترها جواب شده باشه و واسه دخیل بره مشهد ..


منبع : AND RE-LIFE......9
برچسب ها : زهرا ,نقاشی ,دبیر ,داشتم ,تقلب ,بماند ,امتحانات نهایی ,صدای افتضاح ,بماند چقدر ,دوست داشتم

8

:: 8

الان سال دوم دبیرستانیم ...
میم عزیز این سال بود یا سال بعدش که شما مسابقه
زبان برگزار کردید ؟؟یه کتابچه کوچیک آبی بود
درباره ی یه کفاش بود ... یادمه کتابچه رو که گرفتم رفتم
و با مترجم گوگل کلمه کلمه ترجمش کردم ..کل کتابو
همین طوری ترجمه کردم و تلفظ صحیح کلمات رو گوش
دادم ...اون کتابو چقدر خوندم بماند ...بعد از این همه زحمت خودتون هم برامون ترجمش کردید
تو اون آزمون من و مریم و فاطمه شرکت کردیم و بچه های دیگه از کلاسای دیگه
من خیلی خوب خونده بودم و مطمئن بودم قبول میشم
ولی فاطمه و مریم میگفتن میگفتن ماهیچ نخوندیم و
بلد نیستیم ...تو امتحان من به اون ها تقلب رسوندم
هردوشون برنده شدن ولی من نشدم ....
چقدر اونشب گریه کردم ....ولی هیچکی با دیدن چشای
قرمزم حتی ازم نپرسید چته ؟؟؟بی خی ال
هییی این ماجرای خیلی تلخیه برام !
این اتفاقات تو زندگی تحصیلیم فراوونه ...درس خوندن
زیاد ...گرفتن کمترین نمره کلاس ...
بریم سال بعد ... سال سوم
تابستون بهم مسیج دادین واسه نشریه یادتونه ؟؟
چقدر خوشحال شدم و فکر و خیال
هم کلاسی ...اسمی بود که شما بین اون همه اسم
پیشنهای من انتخاب کردید و چقدر من برای این کار
شور و شوق داشتم و تمام توانم رو گذاشتم ..شماهم همینطور ...هیچ کس به اندازه ی من و شما زحمت نکشید ..البته نمیشه کمک های زهرا رو فراموش کرد
ولی بازم من و شما خیلی امیدوار بودیم ..مخصوصا من
آخرش چی شد ؟؟هیچی ....
چه فایده نوشتن واسه کسایی که نمی خونن و به نوشته
هات اهمیت نمیدن ...چه فایده واسه کسی بنویسی که
ارزش کتاب های بی بند وبار و مزخرف سایت های مختلف که حتی معلوم نیست اونی که کتابو نوشته
دختره یا پسر ..چند سالشه و... از کتاب تو بیشتر بدونن.
کتابی که نتیجه ی یه عمر مطالعه است ...
به نظر من کتاب ها تو مملکتی به شهرت می رسن که
کتابخون باشه ...باید کسی باشه که ارزش یه هنرمند
رو بدونه... هنرمند با وجود مردمه که هنرمنده وگرنه
اگه کسی آثارشو نبینه اونم یکیه مثل بقیه ...مثل او ..
متاسفانه تو کشور ما کتابخون خیلی کم شده
اون هایی هم که کتاب میخرن واسه پر کردن کتابخونشونه ...
تا چند سال دیگه کتاب میشه یه چیز نوستالژیک برای
عکاسی و آدم های خاص ...
ما تو ساخت نشریه موفق نشدیم .
من و میم و دوستامون دو شماره نشریه چاپ کردیم
من با فشار درس ها
میم عزیز با مشکلات زندگی شخصیش و دانشگاه و تدریس و همه ی این ها نتونست از کیفیت کار ما کم کنه ...
من که اون زمان فوق العاده کم رو و خجالتی بودم
الان خیلی بهتر شدم ...فکرشو کنید من واسه این
نشریه چه کارا کردم ...رفتم با یه پزشک مصاحبه
گرفتم ههه خودمم باورم نمیشد
ولی بعد از نشریه ...یکی بهم گفت من دوست دارم دکتر
بشم و این مصاحبه رو خیلی دوست داشتم
حالا شادی اون لحظه رو درک میکنم .
مسابقات هر نشریه هم که جای خود داشت
و داستان پر سر و صدای من
دوست دارم اون داستانو از نو بنویسم و ادامش بدم 
سوژه ی قشنگی داره و برای نوجوانان مناسبه فقط
باید کلی روش کار بشه ...به نظرم چیز خوبی از اب
دربیاد ...کتابی کوچیکی حدودا200 صفحه
به نظر من یه کتاب 200 صفحه ای خیلی کوچیکه
ولی وقتی به گذشته ی خودم فکر میکنم میبینم نه
واسه اون سن و سال زیاد کوچیک نبود
بازم واسه من کوچیک بود ...
مدرسه کتاب رو از من گرفت ..منو از کتاب خوندن دور
کرد ... تازگی ها متوجه شدم مثل قبلا حوصله ی کتاب
رو ندارم ...این کارو درس و مدرسه با من کرد
من عاشق کتاب بودم ... من این عشق و علاقه رو برمی گردونم مطمئنم
شاید نوشته های من ...منظم و مرتبط نباشن
هی از این شاخه به اون شاخه می پرم
ولی این ها نوشته های منن و جهت خاصی نداره
فقط دارم گذشته رو مرور میکنم ...یه گذشته پر ملات
و پرفراز و نشیب ...الان تو زندگی حالم چیز جدیدی
برای گفتن ندارم ...چقدر میتونم از درس و کنکور و مدرسه بگم ؟؟خسته شدم دیگه
بذار بدونی چی بودم چی شدم ... من مدام در حال تغیر
بودم و هستم ...تغیرهای خوب و سازنده
دوست دارم سرزندگی یه بچه زیر10 سال و افکار بزرگ
ورفتار خانمانه ی یه خانم متشخص و بزرگ رو داشته
باشم ...کار سختی نیست ...فقط باید وقتی با بچه
هایی مثل خودشون باشی وشیطنت کنی و جیغ جیغ بازی
دربیاری و وقتی تو جمع پیش یه عده آدم بزرگ نشستی
ساکت و سربه زیر باشی ...
سال سوم دبیرستانیم
اوج تقلب های من
رسیدم به بخش جذاب و دوست داشتنی خاطرات من
که با یاداوریش گوشه ی راست لبم کمی بالا می ره و
یه لبخند شیطنت آمیز رو صورتم میشه
تقلب توانگر کند مرد را
این سال اولین سالی بود که دبیر مرد داشتیم فک کنم
3تا دبیر مرد
دبیر ریاضی که قبلا دبیر داداشام بود
دبیر املا و انشا
دبیر نچسب و دوست نداشتنی اون درسه اجتماعی
به دبیر اولی کاری نداریم
تقلبی هم نکردم سر کلاسش فقط یادمه یه بار تو طرح
سوال یه اشتباهی کرده بود من متذکر شدم ...

در وصف اون لحظه شایان ذکر است که خودمو با جناب
انشتین بزرگوار هم رده دیدم ... اصلا با یاد آوریش اشک
تو چشمام حلقه زد ... خدایا این همه شادی رو از ما نگیر ...
البته رفتن به کلاسای این آقا هم واسمون کلی خاطره بود... چیز جالبی نداره تقلبی توش نیست که هه
آقای دبیر انشا
اره آره ایشون احترام خاصی نسبت به من قائل بودن
اینم بگم اولین جلسه هایی که ما دبیر مرد داشتیم
از اون جایی که ما طفل بودیم و بسیار پاک ،چادر کردیم
سرمون نشستیم سر کلاس ...
بعدش دیگه اوضاع برامون خیلی عادی شد ...
البته شایان ذکر است این 3سالی که تو دبیرستان
شاهد تحصیل کردم دریغ از یه دبیر مرد به جز اون
آقایی که یه مدت به جای دبیرتاریخ اومد که جریانشو
بعدا تعریف میکنم مفصله
از اصل ماجرا نگذریم
دبیر انشا ..فامیلیشون رو فراموش کردم اها بله یادم
اومد . نمیدونم درسته فامیلیشون رو بنویسم یا نه
پس مینویسم آقای ب بعله اول نام خانوادگی ایشون ب
هست .یه مرد قد بلند صورت گرد و صورتی بعله
صورتی :)شکمشم ...بی خیال قصد توهین ندارم
ولی کلا شخص بامزه ای بود ،خیلی خیلی بامزه بود .
منم که می شناسید سر کلاس انشا چه طوفانی به
پا می کنم !یه بار امتحان املا داشتیم ...املای منم که
می دونید ...تن مرحوم فردوسی رو تو گور می لرزونم
آزمون املا داشتیم
من جای مخصوص خود روبه روی دیوار معروف 
نشسته بودم  و زهرا هم پشت سر من نشسته بود
میم بانوشما آشنایی کامل بازهرا دارید ولی از آنجا که آمار مربوطه نشان می دهد که وبلاگ این بنده حقیر
مهمانان ناخوانده ای همچون آن پیرزن بخت برگشته ی
داستان معروف دارد،توصیف این دوست یار غاد خود خالی
از لطف نیست .... دیری نبود که آدرس این جا را در
صفحه ی شخصی سابق خود در اینستاگرام منتشر
نمودم و گمان می کنم عده ای از این طریق مخفیانه
گهگداری به این کلبه ی درویشانه رفت و آمد می کنند
شاید هم این حس وهمی بیش نباشد ولی خب
....
این جا عمومی است و برای خودم هم جالب است
که دوستانم را چگونه معرفی خواهم کرد
برویم سراغ اصل ماجرا
من دوستی دارم زهرا نام ...یار غار و از دیار پدری
دیاری که 17سال نخست زندگی ام را در آنجا گذراندم
با زهرا اول دبستان آشنا شدم و اول دبیرستان آخرین
سال با هم بودنمان بود و بعد از آن من دنبال سرنوشت
خود رفتم او هم از بازی روزگار بی نسیب نماند ...
تجربه ی تلخ و ناکام او در امر ازدواج بسیار مرا متاسر
کرد و با شنیدن خبر ازدواج مجددش بسیار خشنود شدم
مطمئنم انتخاب دوم او سنجیده تر و مطابق عقیده ی
خانوادگی آن ها بوده و انتخاب اول او بی شک اشتباه بود.
وقتی خبر طلاق او را شنیدم هیچ کاری نکردم حتی به
او تلفن نکردم و به خاطر این اشتباه خودم را ملامت
میکنم ....آن زمان گمان می کردم به خاطر حس حسادت
کودکانه ای که از قدیم به من داشته گمان خواهد کرد
من از این امر خشنود شده ام ولی واقعا چنین نبود ...
ولی به درگاه الهی شاکرم این خطایم را زود متوجه
شدم وپس از چند ماه رابطه ام را با او برقرال کردم و
چون قدیم با او در وصف اون لحظه شایان ذکر است که خودمو با جناب
انشتین بزرگوار هم رده دیدم ... اصلا با یاد آوریش اشک
تو چشمام حلقه زد ... خدایا این همه شادی رو از ما نگیر ...
البته رفتن به کلاسای این آقا هم واسمون کلی خاطره بود... چیز جالبی نداره تقلبی توش نیست که هه
آقای دبیر انشا
اره آره ایشون احترام خاصی نسبت به من قائل بودن
اینم بگم اولین جلسه هایی که ما دبیر مرد داشتیم
از اون جایی که ما طفل بودیم و بسیار پاک ،چادر کردیم
سرمون نشستیم سر کلاس ...
بعدش دیگه اوضاع برامون خیلی عادی شد ...
البته شایان ذکر است این 3سالی که تو دبیرستان
شاهد تحصیل کردم دریغ از یه دبیر مرد به جز اون
آقایی که یه مدت به جای دبیرتاریخ اومد که جریانشو
بعدا تعریف میکنم مفصله
از اصل ماجرا نگذریم
دبیر انشا ..فامیلیشون رو فراموش کردم اها بله یادم
اومد . نمیدونم درسته فامیلیشون رو بنویسم یا نه
پس مینویسم آقای ب بعله اول نام خانوادگی ایشون ب
هست .یه مرد قد بلند صورت گرد و صورتی بعله
صورتی :)شکمشم ...بی خیال قصد توهین ندارم
ولی کلا شخص بامزه ای بود ،خیلی خیلی بامزه بود .
منم که می شناسید سر کلاس انشا چه طوفانی به
پا می کنم !یه بار امتحان املا داشتیم ...املای منم که
می دونید ...تن مرحوم فردوسی رو تو گور می لرزونم
آزمون املا داشتیم
من جای مخصوص خود روبه روی دیوار معروف 
نشسته بودم  و زهرا هم پشت سر من نشسته بود
میم بانوشما آشنایی کامل بازهرا دارید ولی از آنجا که آمار مربوطه نشان می دهد که وبلاگ این بنده حقیر
مهمانان ناخوانده ای همچون آن پیرزن بخت برگشته ی
داستان معروف دارد،توصیف این دوست یار غاد خود خالی
از لطف نیست .... دیری نبود که آدرس این جا را در
صفحه ی شخصی سابق خود در اینستاگرام منتشر
نمودم و گمان می کنم عده ای از این طریق مخفیانه
گهگداری به این کلبه ی درویشانه رفت و آمد می کنند
شاید هم این حس وهمی بیش نباشد ولی خب
....
این جا عمومی است و برای خودم هم جالب است
که دوستانم را چگونه معرفی خواهم کرد
برویم سراغ اصل ماجرا
من دوستی دارم زهرا نام ...یار غار و از دیار پدری
دیاری که 17سال نخست زندگی ام را در آنجا گذراندم
با زهرا اول دبستان آشنا شدم و اول دبیرستان آخرین
سال با هم بودنمان بود و بعد از آن من دنبال سرنوشت
خود رفتم او هم از بازی روزگار بی نسیب نماند ...
تجربه ی تلخ و ناکام او در امر ازدواج بسیار مرا متاسر
کرد و با شنیدن خبر ازدواج مجددش بسیار خشنود شدم
مطمئنم انتخاب دوم او سنجیده تر و مطابق عقیده ی
خانوادگی آن ها بوده و انتخاب اول او بی شک اشتباه بود.
وقتی خبر طلاق او را شنیدم هیچ کاری نکردم حتی به
او تلفن نکردم و به خاطر این اشتباه خودم را ملامت
میکنم ....آن زمان گمان می کردم به خاطر حس حسادت
کودکانه ای که از قدیم به من داشته گمان خواهد کرد
من از این امر خشنود شده ام ولی واقعا چنین نبود ...
ولی به درگاه الهی شاکرم این خطایم را زود متوجه
شدم وپس از چند ماه رابطه ام را با او برقرال کردم و
چون قدیم با او به مکالمه پرداختم ...
از ماجراهای من و زهرا می توان کتاب های چند
جلدی ساخت ...همیشه من بی پروا و گستاخ بودم و
او محتاط و با احتیاط ...

و با احتیاط ...
 پی نوشت :الان سال دومیم ؟؟؟

نه نه ... خب من سال دوم فکر میکردم یال بعد هم خانم سین تو مدرسه 

ما خواهند بود ولی سال سوم ایشون رفتند و من هنوز حسرت اینو میخورم 

ای کاش هدیه ای به رسم یادبود به ایشون تقدیم کرده بودم .

منبع : AND RE-LIFE......8
برچسب ها : دبیر ,خیلی ,کتاب ,زهرا ,دوست ,انشا ,دبیر انشا ,املا داشتیم ,دوست دارم ,طریق مخفیانه ,دیری نبود ,داستان معروف دارد،توصیف ,حقیر مهمانان ناخوانده ,ک

7

:: 7

7
بچه که بودم ،تنها دغدغه ام موهای فرفریم بود .
تو مدرسه خجالت میکشیدم مقنعمو در آرم چون همه مسخرم می کردن و بهم میگفتن شلخته چرا موهاتو
شونه نمی زنی ؟؟اون ها نمی دونستن صبح کلی برس
روش کشیدم و بازم اینه ...خب موهام فرفری بود ...
همیشه آرزوم این بود کاش موهای صافی داشتم ...
این ارزو هیچ وقت برآورده نشد ...از اون زمان خیلی
گذشته و من الان موهای فرم رو دوست دارم و احساس
میکنم علاوه بر اینکه خوشگل و خاصه خیلی هم بهم
میاد ...منو با موهای صاف و شلال اصلا نمیشه تصور
کرد ...خیلی بی ریخت و زشت میشم ...موهام هم
اونقدرها بد نیست بذارم بلند بشه خیلی قشنگ میشه
آخه همیشه موهام کوتاه بودن... الان میخوام بلند باشه
ادم بزرگ که میشه علایقشم فرق میکنه ...
هیچ چیز همونطور که بود نمی مونه ...
چهارم دبستان بود که دری روی دنیای کوچیک من باز شد
کتاب بنویسیم ما یه صفحه داشت به اسم انشا
شاید هنوزم که هنوزه عده ای با شنیدن انشا تنشون
بلرزه ولی رو لب من یه لبخند شیرین میاد... تنها دغدغه ام اون موقع بزرگ شدن و رسیدن به راهنمایی برای
داشتن یه دفتر انشا بود تا هرچندصفحه که میخوام انشا
بنویسم ....تنها دغدغه ی من اون روزها بزرگ شدن بود
ورسیدن به آرزوهای بالدار توی ذهن فعالم ...
همیشه با خودم میگم کاش اون زمان که دفتر انشای من
پر از 20 بود واسه یه دختر بچه تو سن من اون انشاها
زیادی خوب بود...به جای اون همه تشویق و احساس
غرور الکی منو به جلو هل میدادن ...یکی بود دستمو
می گرفت و از کاه کوه می ساخت ...ای کاش اون
زمان یکی بود که پشتیبان من می شد من خیلی قوی
بودم ...خیلی کاراا می تونستم کنم ...شاید یه جای
بلندتر بودم خیلی بلندتر ....
میم عزیز باید همکارتون خانم سراج زاده رو بادتون باشه
ایشون درس بزرگی تو زندگی بهم داد
بعضی وقت ها یکی بدون اینکه حرفی برنه با عملش
بهت درس بزرگی میده و این فقط حواس جمع میخواد
که خدا رو شکر من داشتم و فهمیدم ...
وقتی تو اون کلاس 30 نفره من برای حفظ کردن اون
داستان جذاب شاهنامه داوطلب شدم ... نمیدونستم
اون زمان چرا این کارو کردم شاید می خواستم خودمو
به معلم اخموی کلاس ثابت کنم ...آخه هر معلمی
تو جلسه اول از بس دست من واسه جواب دادن سوال
همیشه بالا بود اسممو یاد می گرفت ولی اون فرق میکرد
اصلا توجهی به من نداشت و این برای منی که همیشه
نور چشمی معلم ها بودم عذاب آور بود
یادمه همون روز که این پیشنهادو به ما داد ...من و فاطمه یکراست از مدرسه رفتیم کتابخونه
آخه راهنمایی همش شیفت صبح بودیم و کتابخونه فکر
میکنم تا ساعت 1یا دو باز بود
رفتیم و گشتیم و گشتیم و گشتیم ....
یادمه به ما گفنه بود داستان کفش دوز و انوشیروان
رو پیدا کنید و ما تو قسمت انوشیروان هرچی میگشتیم
نمیتونستیم اسم کفش دوز رو پیدا کنیم
آخه دو دختر اول راهنمایی نمی دونستن موزه دوز همون
کفش دوزه ... خلاصه بادمه به شاهنامه کوچیک جلد
مشکی که مربوط به امپراطوری انوشیروان بود امامت گرفتم و رفتم خونه ...بماند که خونه چقدر واسه تاخیرم
دعوا شدم ...البته خبر داده بودم ولی دعوا هم شدم
اون ها واسشون مهم نبود واسه چه کار بزرگی رفته بودم
کتابخونه و تا ساعت 1 دنبال کتاب می گشتم ...
اون ها هیچ وقت منو به خاطر کاری که کردم نه تشویق
کردن نه حمایت و نه حتی یه آفرین خشک و خالی
فقط وقتی جایزمو که یه کره بود بردم خونه
خوشحال شدن که بازم جایزه گرفتم ...من زیاد جایزه
می گرفتم ...خیلی زیاد....
خلاصه من خونه فهمیدم موزه دوز همون کفش دوز
خودمونه و شروع کردم به خوندن ... چون مطالعه زیاد
داشتم تو خوندن و درک کردن منظور شعر مشکل زیادی
نداشتم ...برام راحت بود ...
روزها گذشت و من سخت مشغول حفظ کردن شعری شدم
که هیچ شناختی ازش نداشتم ...هیچ شناختی از شاهنامه خوانی نداشتم و هیچ آموزشی ندیده بودم و
حتی کسی اون شعرو برام روخوانی هم نکرده بود ...
همش فقط یه داستان بود.... یه داستان
بعد از حفظ کردن شعر دیگه همه تو مدرسه منو میشناختن ...هرجا می رفتم میگفتن یه تیکه برامون
بخون .. چندباری هم تو کلاسا خوندم و با راهنمایی خانم
سراج زاده یه خورده دستمم تکون می دادم تا پیاز داغشو
زیاد کنم ولی بازم کم بود ...خیلی کم ...
تنها هدیده ای که گرفتم یه کره زمین از دست خود
خانم سراج زاده بود ولا غیر ...همش همین ...
اون روزها خیلی احساس غرور می کردم و خوشحال بودم
که  بازم موفق شدم در صورتی که تنها سودی که
برام داشت روحیه ی خودباوری رود که بعد از شکست
تو امتحانات ورودی مدارس نمونه درونم ایجاد شده بود
خیلی بچه بود که فکر میکردم با هوش و استعدادم میتونم تو مدارس نمونه قبول شم ...امتحان مدارس نمونه واسه بچه شهری ها بودکه هزار جور کلاس جورواجور میرفتن و درس سال بعدشونم بلدبودن
خوب یادمه امتحان نمونه ورودی دبیرستان همه ی
سوالای ریاضیش از اتحادها بود که مال سال اول دبیرستان


میشد و بچه های نمونه تو سال سوم راهنمایی میخوندن
و باهاشون کار می شد ...
حالا که به اون روزها فکر میکنم ،دلم واسه خودم میسوزه
این جایی که هستم واقعا حق منه ؟؟واقعا این جایگاه
حق منه ؟؟؟مسلما نه ...
سال بعدش مدرسمون عوض شد ...میم عزیز اومد
و باز من یه شعر دیگه از شاهنامه حفظ کردم ،شعری
که هیچ جا خونده نشد و بعدش از حفظ کردنش پشیمون
شدم ...پشیمون شدم چرا وقتمو پای چیزی تلف کردن
که هیچ سودی برام نداشت
میم عزیز روزنامه دیواری اخبار مدرسه رو یادته ؟؟؟
اون بزرگترین موفقیت کل زندگی من بود
تنها چیزی بود که اینهمه بهش توجه شد
یادمه واسه خوندنش صف می کشیدن و معاون مجبور
میشد هی جاش رو عوض کنه تا در دفتر شلوغ نباشه
یه بارم یه تیکشو پاره کردن ...
نویسنده هاش من و زهرا و مریم بودیم و تو مدرسه با
هم می ساختیمش یه کار گروهی گروهی که کلی
طرفدار داشت ...
اون سال اتفاق عجیب دیگه ای هم افتاد ...شماره هایی
که نباید رو میشد .. اتفاقی که دامنگیر دبیرهای محبوبمون شد و منم سهمی تو این شیطنت داشتم
کار اشتباهی بود
بیرون رفتن منم از کلاس همین سال بود یا سال بعدش ؟
نمیدونم ولی اونم کار اشتباهی بود ... اون موقع معذرت خواهی کردم ولی پشیمون نشدم ولی الان به خاطر اون
لج بازی بچگانه پشیمونم و اونو یه بی احترامی بزرگ
به کسی میدونم که خیلی براش احترام قائلم و من نباید
اون کارو میکردم که واقعا متاسفم به خاطرش و امیدوارم
منو به خاطر این بی احترامی ببخشه البته مطمئنم منو
بخشیدین ولی خوب خودم از کار خودم خجالت زدم
بقیش باشه بعدا
خیلی خسته شدم 

پی نوشت :میم عزیز متن واضح و مبرهنه و نیازی به توضیح اضافه نداره 


منبع : AND RE-LIFE......7
برچسب ها : خیلی ,واسه ,نمونه ,راهنمایی ,مدرسه ,گرفتم ,سراج زاده ,مدارس نمونه ,خانم سراج ,بودم خیلی ,احساس غرور

6

:: 6

6
خیلی ها زحمت می کشن ولی اونایی موفق میشن
که برای چیزهای با ارزش تلاش کردند
خونه جایی نیست که توش زندگی میکنیم
خونه جاییه که توش جمع میشیم
می خوام ایندفعه از اون حرف های سالی یه بار بزنم
همون حرف هایی که سالی یه بار می زنم تا بقیه یک
سال تو کفش بمونن ...
امروز فک و فامیل مامان اینا دعوت بودن از نظر رفتار
فک و فامیل پدری خیلی شیک و مجلسی ترن ...
بعضی از بچه های فامیل هستند خیلی نازشون رو کشیدن تبدیل به بچه های یه دنده و ننر شدن و به نظر
من 90 درصد این جور آدم ها آدم های موفقی نمیشن و
اون 10 درصد هم مثل هرچیز دیگه استثنان
چه لزومی داره یه بچه 10_12 ساله اندازه دونفر غذا بخوره ؟اصلا بدنش نیاز نداره ...بچه ای که صبح تا شب
پای تب لت و گوشیس نشسته مگه چه فعالیتی کرده که
این همه گشنش بشه ؟؟؟این بشکه _پسر دایی دال_
شب منزل ما بود جاتون خالی من ناهار ماکارونی درست
کرده بودم و مامانم شب سیب زمینی سرخ کرد
این بشکه یه بشقاب ماکارونی براش کشیدم طی دو دقیقه همشو خورد ،نصف دیس سیب زمینی هم ناپدید
کرد ،یه بشقاب ماکارونی دیگه هم مونده بود اونم پر
کشید به شکم بشکه .بعد از شامم یه کاسه تخمه آفتاب
گردونو ناپدید کرد و روشم میوه .....
من اسمشم میارم حالت تهوع میگیرم ..ولی واقعا یه بچه
سوم دبستانی همه ی اینا رو خورد ....
بذار چشم بخوره یه خورده چربی هاش بسوزه من برای
خودش میگم این بچه مریض میشه ...
این چه وضعشه ؟؟این توپل نیست این چاقه
این پرخوری میکنه .... بابا منم توپلم ولی تا حالا
تو عمرم یه بشقاب پر غذا نخوردم ... منم اگه بچگی
جلوم رو گرفته بودن الان لاغر بودم ...
البته یه قسمتیشم ارثی هست ...ازدواج فامیلی :/
من به این همه جغرفیا و اجتماعی و درس های بیهوده
خوندن نیاز ندارم منی که فردا مادر این جامعه میشم و نسل جدید تو دامن من قراره پرورش پیدا کنه نیازی به
غذا و پوشاک نداره ...کمبودی نداره .... بچه های من
تربیت می خوان یه مادر فهمیده و آگاه میخوان که اون ها
رو برای جامعه ای که ثانیه ای در حال پیشرفته
آماده کنه تا سیل تکنولوژی بچم رو نبره ...
آموزش و پرورش واسه نسل آینده هبچ کاری نکرده بلکه
نسل ما هم نتونسته به خوبی آموزش بده
نسل من نمی تونه یه جامعه عالی رو تشکیل بده
دوست های من یه تخم مرغ درست کردن بلد نیستن و
هیچ خجالتی از این موضوع نمی کشن و این مشکل از
اون ها نیست از ماماناشونه ...بعله از مادرشونه
من یکی یه دونه ام مامانم از بچگی بهم یاد داده داداش بزرگم تو گوشمم زد سرمو جلوش بلند نکنم من جرعت
ندارم به مامانم تو بگم ...من همه مدل غذا بلدم درست
کنم چون مامانم بهم یاد داده ...چون مامانم با اینکه
میدونست یه بچه 13_12 ساله آشپزخونه رو کثیف
کنه و ممکنه غذاش غیر قابل خوردن باشه ...بازم آشپزخونه رو در اختیار من می ذاشت
باور کنین بعضی وقتا یه سوپایی درست میکردم که خودم
یه قاشقشم نمی تونستم بخورم ..مامانم قابلمه سوپ رو
کامل می ریخت واسه گنجشک ها باور کنین کنجشک ها
هم نمی خوردنش تا سوپه خشک می شد ...
هنوزم سوپم اونقدرا خوب نمیشه ..اصلا تو سوپ پختن
خیلی ضعیفم هههه
من هرچی هستم از مادرمه .... همه ی باور ها و اعتقادات من از مامانمه ...مامانی که دیپلمم نداره
ولی از یه دکتر هم فهمیده تره ... همیشه گفتم اینو
مادر شاه ستون خونه است ،اگه نباشه خونه ای نیست .
مامان من شهید بعصی وقت ها تو این بمبارون تکنولوژی
کم اورده باشه ولی مامان من دعا کرده ...آره دعا ...
دعای مادر ... آره مامانم ما رو دعا کرده ...
هیچ وقت نخواستم مثل مامانم بشم چون اندازه ی اون
نیستم ولی اگر روزی مامان شدم تمام تلاشمو میکنم
بهترین بچه رو تربیت کنم ...
یه چیز بگم خیلی خصوصی ...
دلم میخواد 4 قلو داشته باشم :))))
خصوصی بودا هههه
میم عزیز چندتا کتاب کودک داری بهم معرفی کن لطفا
میم عزیز میدونم شما هم یه مامان نمونه ای
کاش همه ی مامانا نمونه بودن ..مثل مامان من
مثل شما و مثل مامان سارا که می خواد یه مامان نمونه
بشه
میدونم دهنم بو شیر میده و از دیدن بچه کوچیک هیچ
حسی بهم دست نمیده و سارا نوه ی داییم خیلی زشت
و بی مزه است منم بچگی خیلی زشت بودم ههه
ولی عشق چو آید برد هوش دل فرزانه را ...
خبری نیستا ...ههه
زهرا هر وقت می زنه میگه خبری نیست ...
آخ زهرا چقدر دلم براش تنگ شده ...چند وقت پیش
رفته بودم ولات سفره خونه عمو اینا چقدر دلم می خواست
لرم پیشش و یه دل سیر حرف بزنیم ولی متاسفانه آقاشون تشریف داشتن و منم گفتم درست نیست
مزاحم تین دو کفتر عاشق بشم هههه
من خودم با دوتا زوج جووون بیرون رفتم آدم حس دسته
بیل بهش دست میده خخخ
هر لحظه از زندگی آدم عشق است ولا
مجردی یه جور
متاهلی یه جور
خلاصه این تنوع خیلی جالب و دوست داشتنیه
فک کن این سارای بی دغدغه که مثل بعدوزر داره پشت
سر هم حرف میزنه اگه بچه داشت هم همینقدر کشش
میداد یا تلگرافی با مثل میم

ههه اون صفحه دیگه بیشتر نمیشد توش نوشت
هههه
داشتم میگفتم
یا مثل میم عزیز تند تند و سالی یه بار
خانواده مهمترین چیز دنیاست و اگه من روزی عاشق
بشم حاظرم به خاطر خانوادم ازش بگذرم ولی امیدوارم
هیچ وقت تو این دوراهی و انتخاب قرار نگیرم
ولی واقعا من خانوادمو ترجیح میدم
عشق  باشه آیا اون فرد منو بیشتر از خانوادم دوست
خواهد داشت ؟شاید ولی من نه ...
چشمم می سوزه
سرما خوردم
حالا چشت نمی سوخت چقدر می نوشتی ؟؟
هه
بقیه بعد .... مگه بقیه هم داره ؟؟؟
ه هه


پی نوشت :اگه ما یکی مثل بشکه رو تو خونه داشتیم بابای زحتمکش عزیزم 

باید گدایی می کرد :| این دایی گرامی چ طوری شکم بشکه رو پر میکنه ؟؟

ما می گفتیم داداش وسطی مثل فیل غذا میخوره یعنی پرخوراک ترین 

فرد خانواده ناگفته نمونه قیافش مثل خلال دندون می مونه ههههه 

ولی دیدیم غذای بشکه دوبرابر غذای فیل ماست :|

منبع : AND RE-LIFE......6
برچسب ها : خیلی ,خونه ,بشکه ,درست ,هههه ,مادر ,باور کنین ,بشقاب ماکارونی

5

:: 5

امروزت رو متفاوت بساز:

زندگی خودتو مکتوب کن

از روی کاغذ زندگی کن

هر شب بنویس

هر صبح بنویس

نوشتن اعجاز می کنه

باور کن…


  


یادمون باشه:)

زندگی ساختنیه…

نه موندنی….

بمون برای «ساختن»

نساز برای«موندن»…:)


  


‏”امروز روز بهترین هاست.”….. خدایا شکرت


  


امروزت رو متفاوت بساز:

منتظر اعجاز خدا در زندگیت باش، بدون ذره ای تردید!

زندگی درست مثل نقاشی کردنه…

خطوط را با امید بکش…

اشتباهات رو با آرامش پاک کن…

قلم مو رو در صبر غوطه ور کن…

و با عشق رنگ بزن…


  


یادمون باشه:)

کلمه “زندگى” یعنى جستجوى خود و هر آنچه هستیم

و هر آنچه از خود به جا میذاریم…

زندگى فرصتىه براى تکامل

پس تا میتونیم “زندگى” کنیم…:)


  


باورکن….

در تقدیر هر انسانی معجزه ای ازطرف خدا

تعیین شده که قطعأ در زندگی،

در زمان مناسب نمایان میشه… خدایا شکرت


  



  


امروزت رو متفاوت بساز:

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز میشه…

گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آروم میشه…

گاهی با یک بی مهری، دلی میشکنه…

مراقب بعضی “یک ها” باشیم…


  


یادمون باشه:)

ما بی هدف آفریده نشدیم که بی هدف زندگی کنیم

میدونیم آفریدگاری داریم که همیشه بوده

همیشه هست

و هیچ وقت ما رو رها نمیکنه…:)


  


“خداوند به زیبا آفرینی‌های تو ایمان داره”….. خدایا شکرت


  


برای یک روز زیبا:

کافیه فقط به رویایت، به آنچه که میخوای، وفادارتر باشی.

کافیه با آروزیت همراه بشی…


  


یک کمی شادتر:)

تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع بشه،

پس باورهای اشتباه رو کنار بذار…:)


  


تمرین خوشحالی:

سپاس از نگاه خدا که صبح دیگه به ما فرصت داد.

خواهان آنم که ضربان قلبت،

به لبخندهای مکرر تکرار بشه،

و هر آنچه به دل آرزوش رو داری.

بی بهانه ای از آن تو باشه… خدایا شکرت:)


 کپی شده از :مجله اینترنتی ایران اسمایل

منبع : AND RE-LIFE......5
برچسب ها : زندگی ,خدایا ,شکرت ,آنچه ,میشه… ,گاهی ,خدایا شکرت ,یادمون باشه ,متفاوت بساز ,میشه… گاهی

4

:: 4

4
شده ام مثل صاحبخانه ای به انتظار مهمان
صاحبخانه ای که هیچ آشنایی ندارد که مهمانش شود !
احساس میکنم درس خواندن در قفس طوطی ها سودی
نداشته باشد .... پس من می پرم
......
میخواهم دنبال رویاهایم بروم ... رویاهایی که خوابشان را
می دیدم به واقعیت تبدیل کنم و تمام عمرم را صرف کاری که دوستش دارم کنم و کلمه ی دیگری حفظ نکنم
دوست ندارم
می دانی چقدر برای مدرسه عذاب کشیده ام

اینستا هم تمام شد !
مثل تمام چیزهایی که مزه اشان را چشیدم ...
هییییی


منبع : AND RE-LIFE......4
برچسب ها : تمام

3

:: 3

3
امروز هم بد گذشت ....
ابتدا با یک شوخی بچگانه شروع شد وبعد ....
خانم ...مدتی است بنا به دلایل نامعلومی با این بنده
حقیر قهر است .دیروز اینجانب پست های مدیدی در
اینستاگرام گذاشته که یک باره دیدم این خانم پست بنده
را پسندیده است از آنجاکه باورم نمیشد از صفحه عکس گرفتم و دوباره صفحه را رفرش کردم تا مبدا خیال و گمان
باشد که دیدم او سریع اشتباه خود را رفع کرده است ...
مثل اینکه اشتباهی رخ داده بود .....
خلاصه من هم که موضوع مهیجی یافته بودم آن عکس صفحه را در اینستاگرام به این مضموم منتشر کردم :
اولین سوتی سال 95
هیچ چیز بیشتر از این نمی تونست موجب شادی امروزم بشه ...لایک اشتباهی کسی که باهاش قرم _قهره_

خلاصه اینو منتشر کردیم و خوابیدیم ...صبح که بیدار شدم دیدم استاد وشووی بنده و یکی از بچه های کلاس
منو زیر بار ملامت و سرزنش قرار دادن و اون خانم ...
هم تو خصوصی ازم خواسته پستو بردارم ....
ما هم به احترام خانم استاد شرمنده از کرده ی خومون
که البته به نظرم چیزی جز شیطنت نبود برداشتیم
و پستی جایگزین اون کردیم و به طور غیر مستقیم
خانم ... مورد خطاب قرار دادیم و اونو به خاطر رفتار
زشتش با این بنده حقیر مورد ملامت و سرزنش قرار  دادیم و ازش خواستیم در رفتار گستاخانه اش صرف نظر
کنه که ایشون لطف کردن و اینطوری جواب ما رو دادن :
واقعا برای بعضی ها متاسفم که اینقدر پرو هستند
تو برو مزخرفیاتو بنویس که خودت بهش می گی شعر
هه تو رو چه به در افتادن با من ...اونقدر آدم بی شخصیتی هستی که دیگه ارزش نداری دربارت صحبتی
کنم ...حتی ارزش نداری بلاکت کنم بی چاره  دفعه
آخرت باشه از این غلطا می کنی وگرنه حالیت میکنم .

میدونی من به این همه توهین چه جوابی دادم ؟
رفتم زیرپستش نوشتم همشو خوندم حالا با خیال راحت
میتونی پستتو پاک کنی ....
کار من از اول غلط بود ولی هیچ منظوری نداشتم
کار من مثل نمک ریختن رو زخم بود
ولی اگه طرف جنبه داشت میشد کلی بهش خندید
چرا همه طرف اونن با اینکه میدونن تقصیر من نیست
چرا هیچ کی با من نیست ؟چرا من باید طرد بشم
چرا کسی منو دوسم نداره ؟چرا از این همه توقع دارن
من گاهی اونی نیستم که همه میخوان
وقتی همه تو رو کوه بیینن دیگه تحمل ندارن خورد
شدنت رو ... من تنهام ...به کی بگم آخه این حرفا
رو با کدوم دوست نداشتمم درد و دل کنم ؟؟؟
کی منو فهمید تو این سال ه ؟؟؟
خدایی که تنها ذهنیتم ازش قانون ها ثواب و گناهش
بود ؟؟؟چی از خدای نزدیکتر از رگ گردن به من گفتن ؟
کی؟؟بسه بسه ..بسه ...بسمه ...
خستم .
واقعا شعرام اینقدر بدن ؟؟بدرد نمیخوره ؟؟
من آدم بی شخصیتیم ؟؟؟
بدیم چیه ؟؟به کی بد کردم ؟دل کی رو شکوندم ؟
پشت سر کی حرف زدم ؟؟چه گناهی کردم ؟؟
اون موقع ها نمی فهمیدم ...تو بیداری چی کردم ؟
چی کردم خدایا ؟؟
نه همش چرته ...از حرص گفته این ها رو
آره
آه چقدر بدبختم ...خودم بگم بنویسم گریه کنم بخندم
دردو دل کنم دل داری بدم ...همش من
همش این سارای بدبخت
سارا که مال مرد بودن نیست !



منبع : AND RE-LIFE......3
برچسب ها : خانم ,بنده ,ارزش نداری ,بنده حقیر

2

:: 2

2
زندگی اجتماعی یعنی چی ؟یا خانواده ؟؟
خانواده یه گروهه که خواه ناخواه تصمیمات و سرگذشت اونها به طور مستقیم یا غیر مستقیم رو زندگیت تاثیر
میذاره ....گاه تاثیر مثبت ...وگاهی هم تاثیر منفی
مثلا  فکر کنید فرزندی پدرش معتاد باشه ...
اگه بچه باهوشی باشه از سرنوشت باباش درس میگیره
و راهشو ادامه نمیده و راه شرافتمندانه ای در پیش میگیره ...
یا ممکنه اونم امیدشو از آینده به کلی از دست بده و راه
باباشو پیش بگیره ...
و این فرد بیرون از خونه جامعه رو تشکیل میده و با ملیونها
نفر دیگه میشه اجتماع ...
خدا رو شکر ما خانواده خوبی داریم ...همدیگه رو دوست
داریم و به هم کمک میکنیم ..وقتی داداش کوچیکه
تصمیمی می گیره همه واسه کمک بسیج میشیم و
ندونم کاریش ما رو عصبی میکنه ...
گاهی تو خونه بحث میشه که هیچ ربطی به من نداره
ولی با اعصاب و روان آدم بازی میکنه ..
خانواده پرجمعیت یعنی سرنوشت تک تک اعضای خانواده
یعنی سرنوشت اجتماع کوچیکی که در آینده خواهید ساخت...یعنی نگرانی حالای ما ...
چاره ی این روزهای پر فراز و نشیب صبره تا هر کدوم
مستقل بشیم واستقلالمون ثبات نسبی به خانواده بده
میگم نسبی آره چون هیچ آینده ای قابل پیش بینی نیست
ممکنه به همه ی آرزوهات برسی و در آخرش یهویی
تصادف کنی و بمیری ...
به همین دلیله که میگن در لحظه زندگی کن و این بهترین روش زندگیه البته نباید اینو با بی بندوباری و
ندونم کاری اشتباه گرفت و از جنبه ی منفی بهش
نگاه کرد ...
فکر نمیکردم زیر پست اول دوتا کامنت بذارن
یادمه این اواخر کامنت تبلیغاتی هم تو بلگفا برام نمیوند
یادش به خیر ...چقدر واسه خودن کامنت میذاشتم
اما حالا ...
این جا فقط برام نوشتن مهمه ... دوست های مجازی
دیگه برام جذابیتی نداره چون هیچ کدومشون از این
میتطیل بدقواره بیرون نمیان و...اندوه تنهایی را باید
تنهایی به دوش کشید ...
:|

منبع : AND RE-LIFE......2
برچسب ها : خانواده ,یعنی ,برام ,کامنت ,سرنوشت ,تاثیر ,یعنی سرنوشت

1

:: 1


فکر نمی کردم روزی برسد که بلگفای پر خاطره ی من
و نسل من بی اعتبار شود .فکر کنم ما دهه ی هفتادی
های تازه اینترنت کشف کرده ،پر و پاقرص ترین
مشتری های بلگفا بودم که آمار وبلاگ های به روز شده
اش ثانیه ای و اونقدر سریع تغیر می کرد که فرصت نمی کردی اسم وبلاگ خودتو هنگام بروز کردن تو لیست
صفحه اول زیر نام کاربری و رمز عبور ببینی ..
اون روزها شیرین ترین چیز کامنت های بود که وقتی
صفحه کاربری وب رو باز می کردی با رنگ قرمز کنار
پیام های خوانده نشده  مشخص بود و بهت خبر کلی
کامنت رو می داد .
کامنت های تبلیغاتی  هم که در این میان جای خود
داشتند و دست از سر ما بر نمی داشتند .
وب های گروهی رو یادت میاد ؟کل کل دختر پسرا
هاگوارتز .... وای هاگوارتز پر خاطره و به یاد ماندنی
من اون جا ریاضیات درس می دادم !!!
چقدر اون جا شر سوزوندیم ...یاد آوریش هم باعث لبخنده
و اما رسم زمانه گذشتن است ... آن همه خاطره های
خوب هم گذشت ...پس غم هم می گذرد
این جا جای دنجیه ...امیدوارم پاتوق خوبی برای حرف هام باشه ...ناگفته هایی که نمی خوام همیشه تو قفس
سینم بمونن و این جا به اشتراک میذارمشون ...
بیا خطی بخوان
خطی برایم بنویس
بیا با هم ....امروز را سپری کنیم

منبع : AND RE-LIFE......1
برچسب ها : کامنت ,خاطره